راه درازی است ، آیا با منی
هر لحضه نزدیگ تر به خدا به تو ، نمی تونم صبر کنم که تو رو تو خونه خودمون ببینم ولی هنوز یک پله باقی مونده فقط یکی ولی خیلی ها وقتی به اون پله میرسن هیچ وقت در نمی زنن و بر میگردن ، نمیدونم چی کار میخواهی کنی در رو باز گزاشتم که حتی دستهات زحمت در زدن رو هم نداشته باشن وقتی وارد بشی اون در برای همیشه بسته میشه ، دیکه میشه خدا ،من و تو برای همیشه .
اگه اون پله رو ادامه ندی اون در واسه همیشه به روت بسته میشه و هیچ قدرتی تو عالم هستی قدرت باز کردنش رو نداره نازی من امیدوارم به جای احساسات واقعیت زندگی رو ببینی چون این من نیستم که میبازه اون تو هستی تویی که نه تنها پیش من بلکه جلوی پروردگار خودت بازنده میشی ، ادما زود قولاشون رو فراموش میکنند نازی من امیدوارم هر جا هستی و هر کاری میکنی خدا پشت و پناه تو باشه .
به امید دیدارت نازنین اکه قسمتم باشی تو این دنیا اگر نه دیدار به قیامت .
حس خوب وابستگی
دوشنبه یکی دیگه از روزهای خدا ، ولی واسه من این دوشنبه خیلی فرق داشت ، از خواب بیدار شدم دوش گرفتم نمازم رو خوندم ، از بس دلهره داشتم که غذا هم از گلوم پایین نمی رفت ، تصمیم گرفتم برم بیرون با نواب یک دوری تو محله قدیمیشون بزنیم که من آروم تر بشم ، رفتیم دیدیم خندیدیم نشستیم گفتیم وسط اون همه هیاهو تلفنم زنگ زد هللو هللو خوشحال شدم ، بعدش صبر کردم و صبر کردم وقتی مطمئن شدم میاد زود از بچه ها خداحافظی کردم ، دیکه نه استرس داشتم نه میترسیدم انگاری خدا همه رو گرفت ، زود تر از من رسید مجبور شد اون دور رو ورا بچرخه ، بعد از ۲۰ دقیقه رسیدم ، زنگ زد و پرسید کجام ، منم کیج شدم خلاصه کیوسک ساعت فروشی رو پیدا کردم که میگفت خودشم اونجاست ، هی دور کیوسک چرخیدم هی دور خودم ولی ندیدمش ، یک لحظه مکس کردم … واسادم ، پشت یک باکس قایم شده بود ، رفتم سمتش اصلا یادم نیست بهش چی گفتم چون قلبم داشت عبادت میکرد ، داشتم صدا میکردمش خدا یا شکرت و من لیاقت این همه محبت رو ندارم ، قلبم تاپ تاپ نمیکرد انگار سالهاست میشناسمش دهنم خیلی خشک شد گفتم بریم کافی بخوریم ، یک لاته من یک کاپوچینو هم اون ، ناراحت شد که من اول سفارش دادم ، از ته دل نه ، ولی خوب باید یک جوری سر حرف رو باز کنیم ، من تو دلم عروسی رو گرفته بودم مشغول بزن و بکوب و برقص بودم بندری هم لابه لاش میرقصیدم
، بهم گفت وقت میخواهد علتشم گفت ، همیشه تو این موقعیت ها زود میکشم کنار و میکم نمیتونیم با هم باشیم چون اصولا دوست ندارم مابین چیزی قرار بگیرم ولی این بار دلم رهاش نمیکرد ، خودش خوب میدونه که من لذت این دنیا رو با سجاده و نماز و قرآن عوض نمیکنم ولی باز اونم موند ، بهش نگفتم ولی وقتی دستش رو بزاره تو دستام میبرمش به عرش اعلا جایی که کل سختی زندگی ؛ غم و قصه بی معنی میشه و فقط وجود مبارک خداست که ناجی قلب ماست /
قلبم شکست ، وقتی اشکهاش رو دیدم سعی کردم موضوع رو عوض کنم که یادش بره ، ولی چشم قلب من هنوز اون اشکها رو یادش هست تا بینهایت .
رفتیم قدم بزنیم هر جا میرفتم مثل یک یار وفادار میومد ، واسش مهم نبود کجا میریم فقط مهم بود که باشه و بود ، دلم میخواست دستاش رو بگیرم ولی او دستها هنوز مال من نبودن و هنوز نیستن واسه همین احساس گناه کردم ، وقت نماز بود گفتم اگه میشد تو پارک نماز بخونم برعکس بقیه آدمها به جا مسخره کردن دنبال ستاره بود که قبله رو پیدا کنه ، من از ته قلبم شاد شدم انگاری چیزی نمونده تو دنیا که نداشته باشم .
وقت خدا حافظی بود نشستم روبروش نمیخواستم بره میخواستم تا بینهایت با هاش بشینم و فقط به چشمهاش نگاه کنم ، باید میرفت دستش رو گرفتم . . . خداحافظ از قطار پیاده شدم رفتم پشت پنجره باز نگاهش کردم و گفتم انالله مع صابرین
سارا جان
ان الله یحب کل قلب الحزین
همانا خداوند هر دل اندوهگینی را دوست دارد چون به واسطه غم به معبود خود نزدیک تر میشوید.
