حس خوب وابستگی
دوشنبه یکی دیگه از روزهای خدا ، ولی واسه من این دوشنبه خیلی فرق داشت ، از خواب بیدار شدم دوش گرفتم نمازم رو خوندم ، از بس دلهره داشتم که غذا هم از گلوم پایین نمی رفت ، تصمیم گرفتم برم بیرون با نواب یک دوری تو محله قدیمیشون بزنیم که من آروم تر بشم ، رفتیم دیدیم خندیدیم نشستیم گفتیم وسط اون همه هیاهو تلفنم زنگ زد هللو هللو خوشحال شدم ، بعدش صبر کردم و صبر کردم وقتی مطمئن شدم میاد زود از بچه ها خداحافظی کردم ، دیکه نه استرس داشتم نه میترسیدم انگاری خدا همه رو گرفت ، زود تر از من رسید مجبور شد اون دور رو ورا بچرخه ، بعد از ۲۰ دقیقه رسیدم ، زنگ زد و پرسید کجام ، منم کیج شدم خلاصه کیوسک ساعت فروشی رو پیدا کردم که میگفت خودشم اونجاست ، هی دور کیوسک چرخیدم هی دور خودم ولی ندیدمش ، یک لحظه مکس کردم … واسادم ، پشت یک باکس قایم شده بود ، رفتم سمتش اصلا یادم نیست بهش چی گفتم چون قلبم داشت عبادت میکرد ، داشتم صدا میکردمش خدا یا شکرت و من لیاقت این همه محبت رو ندارم ، قلبم تاپ تاپ نمیکرد انگار سالهاست میشناسمش دهنم خیلی خشک شد گفتم بریم کافی بخوریم ، یک لاته من یک کاپوچینو هم اون ، ناراحت شد که من اول سفارش دادم ، از ته دل نه ، ولی خوب باید یک جوری سر حرف رو باز کنیم ، من تو دلم عروسی رو گرفته بودم مشغول بزن و بکوب و برقص بودم بندری هم لابه لاش میرقصیدم
، بهم گفت وقت میخواهد علتشم گفت ، همیشه تو این موقعیت ها زود میکشم کنار و میکم نمیتونیم با هم باشیم چون اصولا دوست ندارم مابین چیزی قرار بگیرم ولی این بار دلم رهاش نمیکرد ، خودش خوب میدونه که من لذت این دنیا رو با سجاده و نماز و قرآن عوض نمیکنم ولی باز اونم موند ، بهش نگفتم ولی وقتی دستش رو بزاره تو دستام میبرمش به عرش اعلا جایی که کل سختی زندگی ؛ غم و قصه بی معنی میشه و فقط وجود مبارک خداست که ناجی قلب ماست /
قلبم شکست ، وقتی اشکهاش رو دیدم سعی کردم موضوع رو عوض کنم که یادش بره ، ولی چشم قلب من هنوز اون اشکها رو یادش هست تا بینهایت .
رفتیم قدم بزنیم هر جا میرفتم مثل یک یار وفادار میومد ، واسش مهم نبود کجا میریم فقط مهم بود که باشه و بود ، دلم میخواست دستاش رو بگیرم ولی او دستها هنوز مال من نبودن و هنوز نیستن واسه همین احساس گناه کردم ، وقت نماز بود گفتم اگه میشد تو پارک نماز بخونم برعکس بقیه آدمها به جا مسخره کردن دنبال ستاره بود که قبله رو پیدا کنه ، من از ته قلبم شاد شدم انگاری چیزی نمونده تو دنیا که نداشته باشم .
وقت خدا حافظی بود نشستم روبروش نمیخواستم بره میخواستم تا بینهایت با هاش بشینم و فقط به چشمهاش نگاه کنم ، باید میرفت دستش رو گرفتم . . . خداحافظ از قطار پیاده شدم رفتم پشت پنجره باز نگاهش کردم و گفتم انالله مع صابرین
سارا جان
ان الله یحب کل قلب الحزین
همانا خداوند هر دل اندوهگینی را دوست دارد چون به واسطه غم به معبود خود نزدیک تر میشوید.
آیا شما از این ارسال لذت بردید؟ چرا دیدگاه خود را در زیر نمی نویسید و گفتگو را ادامه دهید، یا مشترک خوراک من شوید و مقاله هایی مانند این را روزانه به صورت خودکار به خواننده خوراک خود انتقال دهید.
بازتاب ها & بازخوان ها
دیدگاه ها
دیدگاه خود را بنویسید
خط و پاراگراف به طور خودکار شکسته خواهند شد، آدرس ایمیل هیچگاه نمایش داده نخواهد شد، HTML مجاز: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

اون روزی که دنیا برام تموم شده بود ، اون روز که دیگه دنیا برام سیاه و تاریک بود ،اون روز که فکر میکدم بد بخت ترین آدم رو زمینم از ته دلم گریه کردم با خدا حرف زدم آخه مگه من چه کرده بودم که اینطور باید جواب بدم اونجا بود که به خدا گفتم دستمو بگیر بهم یه راه نشون بده ، از ته دلم ازش کمک خواستم. نمیدونم چی شد نمیدونم کی بود اما یه دفعه اومد ،اسمش برام آشنا نبود اما باز تو لیست دوستم گذاشتمش ،آخه چرا اون موقع؟چرا الان؟ یعنی این راهی که میخوای بهم نشون بعدی؟
هر چی که اتفاق افتاد من مطمئن هستم که تو خواستی نمیدونم چرا اما میدونم بیدلیل نبود.برام مثل یه چیز عجیب باور نکردنیه.انگار میشناسمش ، باهاش احساس غریبی نمیکنم مهم تر از همه اینه که میدونم ایمان داره ،وقتی باهم حرف میزنه دلم آرومه ،بهم آرامش عجیبی میده اما نگهش برام سخته تو چشاش که نگاه میکنم از خودم خجالت میکشم.